پیرمردی که جلوی نرده های نهاد معظم دانشگا بساطشو پهن می کرد، تمام بساطش یه شلغم پلاسیده ی عظیم بود. آشکارگی توهم کالای بورژوازی، حلول «نیستی» در یه شی، رابطه ی عارفانه که به واسطه ی عدم مفهوم شلغم برقرار می شه ولی نقصان رابطه با امر نمادین از نظر یه دانشجوی ارشد یا دکترای روان شناسی، القا گر نابرابری شرم آور اجتماعی به دانشجوی اقتصادی که »تئوری» نخونده. بله… واقعا دلایل زیادی وجود داشت پدربزرگ قصه ی ما بعد مردنشم از جلوی نرده های نهاد معظم دانشگا جمع آوری نشه.
نظریه یا ایمان، به درد بچه با سرطان بدخیم نمی خوره. وقتی می خوای سرت عربده بکشه فقط می گه دوباره براش کنگ فو پندا بگذاری.