ارسال‌شده در Uncategorized در نوامبر 28, 2011 توسط کژال

«…همیشه معصومیت را  به عنوان چیزی خوب فکر کرده بود، چیزی برای گرامی داشتن… ولی حالا می دید معصومیت می توانست شیطانی هم باشد. هیولاوار…»

Robert Cormier- After the First Death

پ.ن: «بی گناهان» مثل «مردم » و «ملت»، نه مجموعه ی اشخاص، که کالایی رو منظور می کنه آماده ی سر بریدن. ولی این فقط یه روی ماجراست.

ارسال‌شده در Uncategorized در اکتبر 20, 2011 توسط کژال

   پیرمردی که جلوی نرده های نهاد معظم دانشگا بساطشو پهن می کرد، تمام بساطش یه شلغم پلاسیده ی عظیم بود.  آشکارگی توهم کالای بورژوازی، حلول «نیستی»  در یه شی،  رابطه ی عارفانه که به واسطه ی عدم مفهوم شلغم برقرار می شه ولی نقصان رابطه با امر نمادین از نظر یه دانشجوی ارشد یا دکترای روان شناسی، القا گر نابرابری شرم آور اجتماعی به دانشجوی اقتصادی که »تئوری» نخونده. بله… واقعا دلایل زیادی وجود داشت پدربزرگ قصه ی ما بعد مردنشم از جلوی نرده های نهاد معظم دانشگا جمع آوری نشه.

 نظریه یا ایمان، به درد بچه با سرطان بدخیم  نمی خوره. وقتی می خوای سرت عربده بکشه فقط می گه دوباره براش کنگ فو  پندا بگذاری.

ارسال‌شده در Uncategorized در سپتامبر 28, 2011 توسط کژال

خود را در چشم های تو نگاه کرده ام اگزوشیمیلکو

آب های تو  کجایند که پس این می توانند نگاهم کنند

   Ronald De Carvalho

ارسال‌شده در Uncategorized در سپتامبر 11, 2011 توسط کژال

 بابا بهم می گفت «دختر». هر وقت کاری می کردم که فحش ناموسی بطلبه بهم می گفت «دختر». مهم نبود کدوم طرف فرار کنم. دنیا یه کابوس می شد که همه توش موافقن:» تو دختری!»  من می خواستم راننده کامیون شم. می خواستم برم تو ارتش. می خواستم  شمشیر اسباب بازی داشته باشم. می خواستم وقتی موهامو کوتاه می کنم کسی نفهمه دخترم. ولی تنها چیزی که تو خاله بازیای مهد می گرفتم «پسر بزرگ خونواده» بود. من مامان نبودم. بابا نبودم. عروسک نبودم. متنفر بودم.  تنها بودم. من لباس عروسکامو می کندم. با پاهاشون شمشیر بازی می کردم، کله هاشونو تو قابله ی اسباب بازیم می کوبیدم. من به تمام اون نمونه های کامل «دختر» حسودی می کنم و تو بیست سالگی هنوز هویت جنسی ندارم.

ارسال‌شده در Uncategorized در اوت 23, 2011 توسط کژال

…« چی فکر می کنی؟ زیادی لخت نیست؟ فکر نکنم خیلی خوب باشه، انگار یه جور بی ادبیه» رییس با دست های دستکش دارش پوست روی بدن را کنار زد.

شماره دو گفت:«حسابی لخته»

نوبورو سعی کرد جسد را که چنین برهنه با دنیا رو به رو می شد با چیزی که اشباح غیر قابل فراروی مادرش و دریانورد بود مقایسه کند؛ در مقایسه، آن ها به اندازه ی کافی برهنه نبودند. هنوز در پوست پیچیده بودند.حتا نفیر شگفت انگیز کشتی و دنیای عظیمی که که گوشه هاش را نشان داده بود نمی توانستند به این عمق نفوذ کنند. تپش قلب لخت، بچه گربه ی پوست کنده را در رابطه ای مستقیم و ملتهب با هسته ی جهان قرار می داد…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.