Posted in Uncategorized on اوت 4, 2015 by کژال

یکشنبه   92/11/27

منم می خوام یکی شهیدان سرخ وطن رو از توی قبر می کشید بیرون، ازشون می پرسید اگه جریان آدرنالین قهرمان قطع شه تا چند ساعت سربلند می مونه.

پنج شنبه  92/12/22

آیا خنده دار نیست وقتی این قدر از زن بودن متنفرم، توده ای توی سینم در بیاد، بعد عمل بخیه ش باز بشه، ساعت 3 نصفه شب توی اتاقم بشینم و گریه کنم؟ آیا زندگی من چیز خنده دار بی ارزشی نیست که با این غده ها و پوسیدگی دندون هام، با لایه ی رویی رحمم دور ریخته می شه؟ دیگه اونقدر بی گناه نیستم که خودم رو گناهکار بدونم.

سه شنبه     93/4/24

می خواستم در مورد کسایی بنویسم که دربارشون نوشته نمی شه. طبق کلیشه های معمول با فاحشه ها و معتادا شروع کردم، بعد رسیدم به مردم عادی، «موج» مردم عادی. حالا نوشته هام بی معنی شدن، قصه ی ترک دیوار پشت کاغذ دیواری پس زمینه ی آدم هایی که قهرمان یه داستان دیگه اند. قصه ی شبح آدمی که هرگز وجود نداشته. شاید تنها چیزی که می خواستم بنویسم ناممکن بود، نوشتن نوشته ی کژالی که هرگز نتونسته داستان بنویسه.

Advertisements

Posted in Uncategorized on ژوئیه 10, 2015 by کژال

پ.ن:« ماسک ها را برای این می زنیم که صورتمان نسوزد »

Posted in Uncategorized on ژوئن 19, 2015 by کژال

mio

Francesca Woodman

The Dresden Dolls- Delilah

Posted in Uncategorized on آوریل 16, 2015 by کژال

  شیخ را گفتم که « رقص کردن بر چه می آید؟»

 شیخ گفت« جان قصد بالا کند، همچون مرغی که خواهد خود را از قفس به در اندازد. قفس تن مانع آید. مرغ جان قوت کند و قفس تن را از جای بر انگیزاند… چندان که قصد کند، یک بدست* پیش بالا نتواند بردن. مرغ قفس را بالا می برد و قفس باز بر زمین می افتد.»

فی حالت طفولیت
شهاب الدین یحیا سهروردی
* بدست: وجب

 پ.ن: یکی از روایات هزار و یک شب در مورد معلمی ه که به شنیدن حدیث رخ یار عاشق می شه. معشوق قبل این که معلم عزم سفر رو جزم کنه می میره. معلم روزها و روزها به یادش گریه می کنه. از معلم پرسیده  می شه چرا تا این اندازه برای دختری که هرگز ندیده عزا داره، شاید اطراف معلم زنان خیلی زیباتری وجود داشته باشند. معلم آه می کشه، اون چهره ی دختر رو ندیده، هیچ وقت نمی فهمه زنانی که از این به بعد می بینه ازش زیباتر بودند.

Posted in Uncategorized on فوریه 28, 2015 by کژال

بسم الله الرحمن الرحیم
بهلمین اشماطون بهیشٍ بهبشٍ یملکیشٍ یوقیشٍ اهلون لطیفٍ بهلطیف ّ ّ ِ سلطیفٍ سلطیفٍ سّلی سّلی سّلی بهکیشٍ بهلیفٍ یهلهولونٍ یهلهونٍ اوکبا طهروشٍ یا هبروشٍ یا روشٍ یا طهوشٍ یا طلموشٍ یا بناهوشٍ نهدنی قوشٍ اومایوشٍ یاموناظوشٍ یا هماعوشٍ یا شیئنا طوشٍ انبطاهوشٍ کلی خموشٍ یا فهروشٍ یا علیونشٍ یا ارنوشٍ برهوشٍ یا اورانوشٍ یا عنطوشٍ یا شهیوشٍ یا جوشٍ یامجوشٍ یاانوشٍ یانورشٍ ویاعلقشٍ و یایوهلشٍ و علقیثومٍ و یافلشاقومٍ و یا علینا فلیشٍ و یامهراقیشٍ اجبوابو یا ایهاالاعوان باسم المحزونی و مکنونی اجب یا هیوشٍ یا هیموشٍ و یا عالم واجبٍ یا همایان واجبٍ یاقیمون واجبٍ یا هیشووشین واجب یابواخٍ یابواخٍ باذیحٍ طاها اسئلک بوایا یسلمیطون جارا جارا کذوشٍ و علموشٍ ایو ختقوم کنها کنهقلا کورزا ما غنطرفیها فلهرخٍ یاهیموخٍ یاطلموخٍ یا هلموخٍ یابلموخٍ اوهیجٍ ویابوهیجٍ و یامرهیجٍ و یا ارطاهیجٍ و بوطاهیجٍ و مرطاهیجٍ ارزحٍ النجٍ کهجٍ کهیجٍ و ککهیجٍ و کهکهیجٍ و کهکهیجٍ هکهیجٍ کمهیجٍ لمهیجٍ نمهیجٍ و شمهیجٍ و همهیجٍ یک خیابان تجاری شبکه ظریفی از روابط متقاطع است. اگر شبکه در یک یا دو جا آسیب ببیند کل منطقه تجاری می میرد به همین دلیل است که مراکز خرید حومه ی شهر همیشه طوری برنامه ریزی می شوند که فروشگاه های کوچک در مسیری که فروشگاه های اصلی را مرتبط می کند قرار بگیرند مراکزی که این قانون را بشکنند شکست می خورند

Posted in Uncategorized on ژانویه 12, 2015 by کژال

…آن جا، برای آرام کردن او، شب ستارگان کم کم می آید، وحشتی دل و روده اش را به هم می پیچد. تنفر جسمانی ساعت اول، تنفر قاتل از مقتول، تنفری که چند نفری راجع به اش با من حرف زده اند. دنبالت می کند، مگرنه ؟ آدم مرده سخت گیر است. آدم مرده ی تو درونت است، قاطی خون تو، در رگ هایت جاری می شود، از منفذ هایت ترشح می شود و قلبت به آن زنده است، مثل گل قبرستان که از جسد جوانه می زند…

چنان که قبل تر گفته ام، ترجیح می دهم به جای یک پیرمرد، یک پسر خوشگل بلوند را بکشم، تا در حالی که یکی شده ایم، با ارتباط کلامی ای که مقتول را به قاتل وصل می کند،  ( هر یک تنها به خاطر دیگری وجود دارد)، در طول شب ها و روزهای مالیخولیای نا امیدانه ام، شبح زیبایی به دیدار من بیاید، من که قلعه ی اشباح اوی ام…

Notre Dame des Fleurs
Jean Genet

پ.ن : 月曜日の誘惑

Posted in Uncategorized on دسامبر 21, 2014 by کژال

   یک چند تا کوچه که به جایی ختم نمی شوند و چند تای دیگر که دور خودشان می چرخند. یکی از خیابان ها، مثل همه ی خیابان ها، با نورپردازی کسل کننده ، حاشیه های دید محدود، نور پشت پرده های یک ردیف آپارتمان در گوشه های چشم. تکرار جنسی یک نت. طنین سادیستیک «عدم دیالوگ» در فواصل رفت و برگشت نت.

مونولوگ: یک دلیل فیزیولوژیک برای زن بودن بیشتر اشباح سرگردان هست. حنجره ی مردانه جیغ نمی کشد. یک دلیل جامعه شناختی هم هست. حنجره ی مردانه مجاز نبوده است ناله کند.

 مونولوگ: دختر کوچک از خودش پرسید چرا دختر کوچک است وقتی می تواند خر کت دو چک باشد. او مقتدرانه به نفرین خانوادگی خود چنگ زده است، اما تنها چیزی که در مشت او دیده می شود کاغذ مچاله ی رسید خودپرداز است که صفرهای تهش کم کم ته می کشد.